خواب
نمیشود ،حرفی ندارند .همینطور از سر دلسوزی و خاموش کردن عذاب وجدان به هم لبخند می زنند . همدیگر را در آغوش میکشند . -دیگر چه خبر-های تکراری به هم میگویند . میدانی ، با هر کسی میتوان خوابید اما با هر کسی نمیتوان بیدار ماند .قصه اینها هم اینجوریست دیگر...! سخت نگیرند بهتر است انگار.
نشانی خانه ات کجاست ؟
همه ی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد ، گریزگاهی نه ، تکیه گاهی گردد .
اما چرا هنوز هم رنگ آشنای چهره اش پیدا نیست .....؟!
زود دیر میشود !
طی فرآیند جمع کردن وسایلم از خونه ی پدری ! به زندگی گذشته ام برخوردم . به آدم اون روزا ، به نوشته هایی که بوی احساسات با طراوت میدادن ، بوی امیدی که اون روزا توی جونم بود ، زندگی بدجوری زود میگذره ، دیگه خبری از اون همه عشق ، شور و امید به آینده نیست .
چقدر دلم واسه اون روزای بی مسئولیتی تنگ شده ، روزایی که فقط دنبال یه دردی میگشتم که بشینم غصه بخورم و آهنگ های غمناک ! گوش کنم .
الان دیگه لازم نیست دنبالش بگردم ، به هر طرف این مملکت که نگاه کنی ، به هر طرف خونه ات ، به هر طرف زندگی هست !
زندگی آن چه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم و روایتش میکنیم .
بیش و کم
هرگز دلم غمی بیش و کم نداشت !
آری نداشت ، که غم بیش و کم نداشت .
شعر و شور!
دارم ازدواج میکنم . همسرم میگه دیگه از اندوه و درد و قلب چیزی نگو الان دیگه باید بنویسی شب ،شب شعر و شوره!
منم نوشتم که یه وقتی خدای ناکرده متهم به بی توجهی به همسر محترم نشم اول زندگی!!!!!!!!!
دستهام از این که هست تنهاترهم میشه
افسوس باید باز بکشم بار قلبم را با درد و اندوه
ای کاش کمی بیدار تر بودی...!
زمزمه ی آرام نفس هایت سکوت شبم را میشکند . تیک تاک ساعت دیوانه ام کرده است.
اما تو خوابی !
گمان میبری که سرم به بالش نرسیده خوابم برده است اما من بیدارم . چشم دوخته ام به سقف به دیوار به پنجره به هزار فکر ناجور .
راه پیش سیاه است ، راه پس سیاه است ، راه میانه سیاه است .
هزار بار از این پهلو به آن پهلو میشوم . نمیخوابم .
چشم دوخته ام به سیاهی .
اما تو خوابی!
آرام بخواب همراه غمگین من .
الزامات
همیشه لازم است که آدم بداند کی یک مرحله از زندگی اش تمام شده .
اگر بعد با سرسختی به آن چنگ بیاندازد ،
لذت و معنای بقیه ی مراحل زندگی اش را از دست میدهد.
مخاطب خاص
دوستانی دارم بهتر از آب روان
زندگی میکنم ، پیش میرم ، با حضورشون ، عشقشون و ایمانشون
شگفتی
آرامش باز میگردد و تو در شگفت می مانی از نیروی خویش .از اینکه به رغم ضعف خود چه مایه توانایی . میبایست خویشتن را از دام اوهام برهانیم . اگر که از آن سریم. باید ایمان داشته باشیم که به هنگام ، تنها از فرزانگی خویش مدد باید جست.
خش خش برگهای پاییزی زیر قدمهایم به من میگویند بگذار تا فرو افتی آنگاه راه آزادی را بازخواهی یافت.
